اولین نوشته
-
تاریخ: 1396/6/21 ساعت: 18:40
باز هم من و این کاغذ سفید .. چندسالی میشه که نوشتن رو ترک کرده م. اما نه به طور کامل. مدتی بود که نوشتن برام بی معنی شده بود.در طی این سالها چند باری نوشتم و پاکشون کردم. به دفتر اطمینانی نداشتم و هنوز هم ندارم. ولی اینجا تا آدرست رو به کسی ندی میتونی راحت بدون نام و نشون فقط بنویسی. اینقدر بنویسی ک...
خستگی ناپذیر خسته شده ..
-
تاریخ: 1395/9/3 ساعت: 0:14
قبلا خیلی بیشتراز اینا می نوشتم. شاید هرروز بارها به وبلاگم سر میزدم. اما الان نمیدونم چی شده که دیگه انگیزه ای برای نوشتن ندارم. حتی بعضی وقتااینقدر حرفها رو توی خودم مرور می کنم که خسته شم اما برای نوشتن تنبلی می کنم. توی این یک ماه خیلی اتفاقا افتاد. می تونست اتفاقای خوبی باشه اما نبود. از تولدی ...
سکون
-
تاریخ: 1395/7/17 ساعت: 13:41
سکون یا سکوت. درگیرشم. این آرامشی که دارم حس خوبی بهم میده. اما نباید توش بمونم. بعضی وقتا حس می کنم نیاز به سکوت بیشتری دارم. سکوت بیشتر در طول روز. انگار نمی تونم با این نصفه نیمه ها فکرم رو آزاد کنم. یکم عمق بیشتری لازم داره. ولی نباید طولانی تر از این بشه. نباید. روزای آروم روزای خوبین. تجربه ای...
اولین نوشته
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
باز هم من و این کاغذ سفید .. چندسالی میشه که نوشتن رو ترک کرده م. اما نه به طور کامل. مدتی بود که نوشتن برام بی معنی شده بود.در طی این سالها چند باری نوشتم و پاکشون کردم. به دفتر اطمینانی نداشتم و هنوز هم ندارم. ولی اینجا تا آدرست رو به کسی ندی میتونی راحت بدون نام و نشون فقط بنویسی. اینقدر بنویسی ک...
بدن درد
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
حاضرم بدنم، گردنم، دستم درد بگیره اما دلیل این درد بخاطر این باشه که تا صبح توی بغل تو خوابیده باشم. حاضرم موقع خواب نفسم تنگ بشه و دلیلش این باشه که صورتم روی قفسه سینه ت بوده و حتی جایی برای نفس کشیدن هم نداشتم. برای داشتن آغوش تو همیشه بچه میشم. همیشه از نداشتنش دلم بهونه میگیره و به قول تو بداخل...
تلخی ایام
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 5:00
از مرد وفا مجو هرگز او معنی عشق را نمی داند روحت شاد فروغ عزیز ساعت ده یازده یا نهایت نه شب میاد خونه و یا شش دانگ حواسش پای تلویزیونه یا تلفن و یا کار با سیستمش با نرمی از خواب صداش می کنم و نتیجه ش میشه بدخلقیش، با گاز و نیشگون یا گاهی با ترشرویی جوابم رو میده و میگه چرا دیر بیدارم کردی من ساعت رو...
من تازه
-
تاریخ: 1395/6/16 ساعت: 4:59
بازم درباره آدمای قبلی زندگیمون حرف زدیم. بازم کار اشتباه. حرفای تلخی شنیدم. بهم گفت آدمی که یه بار بریده دفعه ی دوم راحت تر میتونه ببره. من خودم به این حرف رسیدم اما توی زندگی جدیدم تصمیم گرفته بودم به موندگاری فکر کنم. به این که آدم جدید زندگیم برای همیشه میتونه یار و همدمم باشه. حرفش دلم رو لرزون...